۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

آخرین نوشته

مغرور مغرور مغرور نمیدونم چی رومیخواد ثابت کنه جالبه خیلی جالبه نمیخواد بگه لازم نیست اینجوری کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ البته سرش گرم کارو کلاس و دوستاشه میدونم این آخرین نوشتم بود.کتاب خاطرات تلخ و شیرین بسته شد .

۱۳۸۷ آبان ۲۲, چهارشنبه

چند سخن

**ميان انسان و شرافت رشته باريکي وجود دارد و اسم آن قول است . توماس براس ( **روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند, در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان.)

۱۳۸۷ آبان ۳, جمعه

روزگار تيره تر از پر كلاغ



و بیشتر از انچه باور کنی قلبم را شکسته اند
ولی تو به من نه خیانت کردی
نه قلبم را شکستی
تو جگرم را آتش زدی
زبانم می گوید به امید روزی که روزگارت تیره تر از پر کلاغ
تلخ تر از غروب وغمگین تر از دم جدایی باشد
اما دلم می گوید:
به امید روزی که آشیانت بالاتر از آشیانه عقاب
چشم انداز نگاهتزیباتر از بهشت و صد هزار پری
کنیزت باشند
چگونه فراموشت کنم ......
تو را که از خرابه های هرزگی به قصرسپید عشق
هدایتم کردی........
که عاشقی بی قرار و یاری باوفا برای خویش ساختی
تواهو بره ای شدی که دوستی
گرگ را پذیرفتی
و برای اشکهایش شانه هایت را
ارزانی داشتی
و با صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردی
چگونه فراموشت کنم ....
تو را که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم
و طپش قلبت را حس می کردم
و به جستجوی یافتنت
به درگاه پروردگارم دعا می کردم
که خدایا پس کی او را خواهم یافت
چگونه فراموشت کنم
تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام
دیگر تمام اسم ها برایم غریبه اند و همه خاطرات مرده اند
دستم را به تومی دهم ... قلبم را به تو می دهم ..... فکرم را به تو می دهم
بازوانم را به تو می بخشم .....
و شانه هایم را که دیگر نپرس با من غریبه اند
و تمام لحظه ها تو را میخواهند و
برای عطر نفس هایت
دلتنگی می کنند
چگونه فراموشت کنم
تو را که قلم سبزم را به تو هدیه دادم
تا حتی نوشته هایت نیز
همرنگ نوشته هایم شوند
پیشترها سبز را نمی شناختم
یا بهتر بگویم ...
با سبز رفاقتی نداشتم
سبز را با تو شناختم ولی می خواهم که با یادت
همیشه سبز بنویسم

۱۳۸۷ مهر ۲۸, یکشنبه

باز قول داد ولي....................

باز قول داد ولي عمل نكرد. نميخواد بگه. من ديگه جلو نميام بهش گفتم اون شب گفتم گفت :ديگه نميرم هرگزنميرم ولي فردا باز بهونه اورد امروز براي آخرين باره كه بهش ميگم نره قبول كرد تا آخر خط باهميم ولي اگه قبول نكرد.....................

۱۳۸۷ مهر ۹, سه‌شنبه

وعده ديدار

ای دوسه تا کوچه زما دورتر/ نغمه تو از همه پرشورتر/کاش که این فاصله را کم کنی/ محنت این قافله را کم کنی /کاش که همسایه ما می شدی/ مایه آسایش ما می شدی /هرکه به دیدار تو نائل شود/ یک شبه حلال مسائل شود/دوش مرا حال خوشی دست داد/ سینه مارا عطشی دست داد/نام تو بردم لبم آتش گرفت /شعله به دامان سیاوش گرفت /نام تو آرامه جان منست/ نامه تو خط امان من است /ای نگه ات خواستگه آفتاب/ بر من ظلمت زده یک شب بتاب/پرده برانداز زچشم ترم /تا بتوانم به رخت بنگرم/ای نفسـت یـارو و مـددکــار مــــا /کــی، کـجـا وعــده دیـــدار مـــا .

۱۳۸۷ مرداد ۲۸, دوشنبه

داستان یک عشق


یکی بود یکی نبودیه روزی از روزا...با یه دختری آشنا شدم.اون اولا واسم مثل یه دوست خوب بود.یه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.ولی کم کم خیلی بهش عادت کردم.واسم با دیگران متفاوت بود.عاشقش شدم.عشق اولم بود.نمی دونستم چه جوری بهش بگم.چه جوری نشون بدمکه دوستش دارم.روز ها گذشت.من هم هر کاری که می تونستم می کردمکه بهش نشون بدم که دوستش دارم.یه روز قلبمو تقدیمش کردم٬ قلبمو پس داد!دختر عجیبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.همین جور عاشقش موندم...یه روز اومد گفت:" این دوستمه اسمش سعید هست."یهو یه چیزی قلبمو فشار داد.بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:"خوشبختم."دیگه چیزی از دلم نمونده بود.اون لبخند از ته دل نبود.فقط ماهیچه های صورتم بودن که به صورت یک لبخند شکل گرفته بودند.که باز هم ناراحت نشه!یه روز درحالی که گریه می کرد به خونم اومد و گفت:"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پیشت بمونم؟"با این حال که می دونستم این قلبمه که باز هم باید درد بکشه و جیک نزنه٬لبخند زدم و گفتم:"بله که می تونی."بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گریه کنه تا آروم بشه...چندین ماه گذشت...یه روز بهم زنگ زد و گفت:"پنجشنبه هفته ی دیگه عروسیم هست. کارت دعوتو کی بیارم خونتون بهت بدم؟"دیگه نمی فهمیدم چی میگه.منگ شده بودم.یهو دیدم داره میگه:"... کوشی؟ الوووووو...."گفتم: "اینجام. اینجام. یه لحظه رفتم تو فکر."گفت: "تو همیشه وقتی با من حرف می زنی میری تو فکر!"گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بیا دعوت نامه رو بده."....اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.یاد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم یه سه ساعت بخوابم.فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.خودش بود. بازم سر ساعت!در رو باز کردم.به چشماش زل زدم.هنوزم عاشقش بودم. ولی ...گفت:"یوهو. کجایی؟ بیا اینم دعوت نامه. پنجشنبه می بینمت."تا پنجشنبه بیاد٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.همه چیز واسم مثل جهنم بود.نمی تونستم تحمل کنم.به سیگار و مشروب هم عادت نداشتم.دوست داشتم برم بالای یه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.....پنجشنبه کت شلوارم رو پوشیدم.به سالن که رسیدم٬ اونو توو لباس عروس دیدم.چقدر زیبا شده بود.اومد جلو و بهم گفت:"خوش اومدی امین. برو یه جا بشین. امیدوارم بهت امشب خوش بگذره."دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزدیک گوشش و گفتم:"نه. اومدم این کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو همیشه توو قلب من هستی. منو یادت نره!"گونش رو بوسیدم و گفتم:"خداحافظ!"حالا این من بودم و تنهایی هام که باید تا ابد باهاش می ساختم

۱۳۸۷ مرداد ۲۷, یکشنبه

?????????????????????


آخه رفته اون دیگه نمیاد/ تا ابد دل من تو رو نمیخواد
حالا من موندم این میون تنها/ اسیر شدم من تو شهر غمها
حالا رفتی بی تو من میمیرم/ گل حسرت بی تو میچینم
ترانه عشق برات میخونم//////// برو نمیخوامت
اگه برگردی بمونی پیشم/ بدون دیگه اسیرت نمیشم
دیگه فرقی نداره با کیم/ بعد تو یه عاشق خیالیم
برو دیگه نمیخوام من تو رو
می کشه این فکر منو آخر/ کنار کسی دیگه باشی
برو دیگه نمیخوام من تو رو