۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

آخرین نوشته

مغرور مغرور مغرور نمیدونم چی رومیخواد ثابت کنه جالبه خیلی جالبه نمیخواد بگه لازم نیست اینجوری کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ البته سرش گرم کارو کلاس و دوستاشه میدونم این آخرین نوشتم بود.کتاب خاطرات تلخ و شیرین بسته شد .

۱۳۸۷ آبان ۲۲, چهارشنبه

چند سخن

**ميان انسان و شرافت رشته باريکي وجود دارد و اسم آن قول است . توماس براس ( **روزی روزگاری اهالی یه دهکده تصمیم گرفتند تا برای نزول باران دعا کنند, در روز موعود همه مردم برای مراسم دعا در محلی جمع شدند و تنها یك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و این یعنی ایمان.)

۱۳۸۷ آبان ۳, جمعه

روزگار تيره تر از پر كلاغ



و بیشتر از انچه باور کنی قلبم را شکسته اند
ولی تو به من نه خیانت کردی
نه قلبم را شکستی
تو جگرم را آتش زدی
زبانم می گوید به امید روزی که روزگارت تیره تر از پر کلاغ
تلخ تر از غروب وغمگین تر از دم جدایی باشد
اما دلم می گوید:
به امید روزی که آشیانت بالاتر از آشیانه عقاب
چشم انداز نگاهتزیباتر از بهشت و صد هزار پری
کنیزت باشند
چگونه فراموشت کنم ......
تو را که از خرابه های هرزگی به قصرسپید عشق
هدایتم کردی........
که عاشقی بی قرار و یاری باوفا برای خویش ساختی
تواهو بره ای شدی که دوستی
گرگ را پذیرفتی
و برای اشکهایش شانه هایت را
ارزانی داشتی
و با صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردی
چگونه فراموشت کنم ....
تو را که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم
و طپش قلبت را حس می کردم
و به جستجوی یافتنت
به درگاه پروردگارم دعا می کردم
که خدایا پس کی او را خواهم یافت
چگونه فراموشت کنم
تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام
دیگر تمام اسم ها برایم غریبه اند و همه خاطرات مرده اند
دستم را به تومی دهم ... قلبم را به تو می دهم ..... فکرم را به تو می دهم
بازوانم را به تو می بخشم .....
و شانه هایم را که دیگر نپرس با من غریبه اند
و تمام لحظه ها تو را میخواهند و
برای عطر نفس هایت
دلتنگی می کنند
چگونه فراموشت کنم
تو را که قلم سبزم را به تو هدیه دادم
تا حتی نوشته هایت نیز
همرنگ نوشته هایم شوند
پیشترها سبز را نمی شناختم
یا بهتر بگویم ...
با سبز رفاقتی نداشتم
سبز را با تو شناختم ولی می خواهم که با یادت
همیشه سبز بنویسم

۱۳۸۷ مهر ۲۸, یکشنبه

باز قول داد ولي....................

باز قول داد ولي عمل نكرد. نميخواد بگه. من ديگه جلو نميام بهش گفتم اون شب گفتم گفت :ديگه نميرم هرگزنميرم ولي فردا باز بهونه اورد امروز براي آخرين باره كه بهش ميگم نره قبول كرد تا آخر خط باهميم ولي اگه قبول نكرد.....................

۱۳۸۷ مهر ۹, سه‌شنبه

وعده ديدار

ای دوسه تا کوچه زما دورتر/ نغمه تو از همه پرشورتر/کاش که این فاصله را کم کنی/ محنت این قافله را کم کنی /کاش که همسایه ما می شدی/ مایه آسایش ما می شدی /هرکه به دیدار تو نائل شود/ یک شبه حلال مسائل شود/دوش مرا حال خوشی دست داد/ سینه مارا عطشی دست داد/نام تو بردم لبم آتش گرفت /شعله به دامان سیاوش گرفت /نام تو آرامه جان منست/ نامه تو خط امان من است /ای نگه ات خواستگه آفتاب/ بر من ظلمت زده یک شب بتاب/پرده برانداز زچشم ترم /تا بتوانم به رخت بنگرم/ای نفسـت یـارو و مـددکــار مــــا /کــی، کـجـا وعــده دیـــدار مـــا .

۱۳۸۷ مرداد ۲۸, دوشنبه

داستان یک عشق


یکی بود یکی نبودیه روزی از روزا...با یه دختری آشنا شدم.اون اولا واسم مثل یه دوست خوب بود.یه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.ولی کم کم خیلی بهش عادت کردم.واسم با دیگران متفاوت بود.عاشقش شدم.عشق اولم بود.نمی دونستم چه جوری بهش بگم.چه جوری نشون بدمکه دوستش دارم.روز ها گذشت.من هم هر کاری که می تونستم می کردمکه بهش نشون بدم که دوستش دارم.یه روز قلبمو تقدیمش کردم٬ قلبمو پس داد!دختر عجیبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.همین جور عاشقش موندم...یه روز اومد گفت:" این دوستمه اسمش سعید هست."یهو یه چیزی قلبمو فشار داد.بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:"خوشبختم."دیگه چیزی از دلم نمونده بود.اون لبخند از ته دل نبود.فقط ماهیچه های صورتم بودن که به صورت یک لبخند شکل گرفته بودند.که باز هم ناراحت نشه!یه روز درحالی که گریه می کرد به خونم اومد و گفت:"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پیشت بمونم؟"با این حال که می دونستم این قلبمه که باز هم باید درد بکشه و جیک نزنه٬لبخند زدم و گفتم:"بله که می تونی."بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گریه کنه تا آروم بشه...چندین ماه گذشت...یه روز بهم زنگ زد و گفت:"پنجشنبه هفته ی دیگه عروسیم هست. کارت دعوتو کی بیارم خونتون بهت بدم؟"دیگه نمی فهمیدم چی میگه.منگ شده بودم.یهو دیدم داره میگه:"... کوشی؟ الوووووو...."گفتم: "اینجام. اینجام. یه لحظه رفتم تو فکر."گفت: "تو همیشه وقتی با من حرف می زنی میری تو فکر!"گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بیا دعوت نامه رو بده."....اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.یاد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم یه سه ساعت بخوابم.فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.خودش بود. بازم سر ساعت!در رو باز کردم.به چشماش زل زدم.هنوزم عاشقش بودم. ولی ...گفت:"یوهو. کجایی؟ بیا اینم دعوت نامه. پنجشنبه می بینمت."تا پنجشنبه بیاد٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.همه چیز واسم مثل جهنم بود.نمی تونستم تحمل کنم.به سیگار و مشروب هم عادت نداشتم.دوست داشتم برم بالای یه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.....پنجشنبه کت شلوارم رو پوشیدم.به سالن که رسیدم٬ اونو توو لباس عروس دیدم.چقدر زیبا شده بود.اومد جلو و بهم گفت:"خوش اومدی امین. برو یه جا بشین. امیدوارم بهت امشب خوش بگذره."دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزدیک گوشش و گفتم:"نه. اومدم این کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو همیشه توو قلب من هستی. منو یادت نره!"گونش رو بوسیدم و گفتم:"خداحافظ!"حالا این من بودم و تنهایی هام که باید تا ابد باهاش می ساختم

۱۳۸۷ مرداد ۲۷, یکشنبه

?????????????????????


آخه رفته اون دیگه نمیاد/ تا ابد دل من تو رو نمیخواد
حالا من موندم این میون تنها/ اسیر شدم من تو شهر غمها
حالا رفتی بی تو من میمیرم/ گل حسرت بی تو میچینم
ترانه عشق برات میخونم//////// برو نمیخوامت
اگه برگردی بمونی پیشم/ بدون دیگه اسیرت نمیشم
دیگه فرقی نداره با کیم/ بعد تو یه عاشق خیالیم
برو دیگه نمیخوام من تو رو
می کشه این فکر منو آخر/ کنار کسی دیگه باشی
برو دیگه نمیخوام من تو رو

۱۳۸۷ مرداد ۱۲, شنبه

قاصدك


گفته بودی دلتنگیهایم را با قاصدک قسمت کنم تا به گوش تو برساند

من اکنون صاحب دشتی از قاصدکم

اما مگر نمی دانستی که قاصدکهای خیس از اشک میمرند...!!؟

۱۳۸۷ مرداد ۲, چهارشنبه

غصه چرا؟


ماه من غصه چرا؟آسمان را بنگر كه هنوز٬بعد صدها شب و روزمثل آن روز نخستگرم و آبی و پر از مهر به ما می خنددغم و اندوه ٬ اگر هم روزی ٬ مثل باران باریدبا دل شیشه ای ات ٬ از لب پنجره عشق زمین خورد و شكستبا نگاهت به خداچشم شادی وا كن و بگو با دل خودكه خدا هست هنوز.

۱۳۸۷ تیر ۳۰, یکشنبه

مناجات


خداوندا آرامشي عطا فرما تا بپذيرم آنچه را كه نميتوانم تغيير دهم و شهامتي كه تغيير دهم آنچه را كه ميتوانم و دانشي كه تفاوت اين دو را بدانم اي دير قهر زود آشتي.

۱۳۸۷ تیر ۲۴, دوشنبه

هر چی بود تموم شد

برای من نوشته؛ گذشته ها گذشته تمام قصه هام هوس بودبرای او نوشتم؛ برای تو هوس بودولی برای من نفس بود
نوشته هرچه بود تموم شدنوشتم عمر من حروم شدنوشته رفته ای زیادم نوشتم شمع رو به باد دادم نوشته در دلم هوس مردنوشتم دل توی قفس مرد
لعنت به من که آسون به یک نگات شکستم به این دل دیونه راه گریز و ساده بستم.…

۱۳۸۷ تیر ۲۰, پنجشنبه

و اين يكي



پیرمردی در ساحل دریا در حال قدم زدن بود، به قسمتی از ساحل رسید كه هزاران ستاره دریایی به خاطر جزر و مد در آنجا گرفتار شده بودند و دختركی را دید كه ستاره‌های دریایی را می‌گرفت و یكی یكی آنها را به دریا می‌انداخت. پیرمرد به دخترك گفت: دختر كوچولو تو كه نمی‌توانی همه این ستاره‌های دریایی را نجات بدهی، آنها خیلی زیاد هستند. دخترك لبخندی زد و گفت: می‌دانم ولی این یكی را كه می‌توانم نجات بدهم و یك ستاره دریایی را به دریا انداخت و این یكی را به دریا انداخت و این یكی....

۱۳۸۷ تیر ۱۹, چهارشنبه

رفت نميدونم چرا شايد..............................

۱۳۸۷ تیر ۱۵, شنبه

او به من ميخندد


رخنه ای نیست در این تاریکی:

در و دیوار بهم پیوسته.

سایه ای اگر لغزد روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته.

نفس آدمها

سر به سر افسرده است.

روزگاریست در این گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است.

دسته جادویی شب در به روی من و غم میبندد.

میکنم هر چه تلاش،

او به من میخندد

۱۳۸۷ تیر ۴, سه‌شنبه

مادر


مادر :میمش :مهر و محبت الفش :آرامش و ایثار دالش: دوستی رایش: رحم و رفاقت .مادر در باران آمد .مادر با یک سبد نان آمد.مادر با دستی پینه خورده آمد.مادر با دلی پراز اضطراب آمد.مادر دلخور از دست فرزند آمد.مادر با قلبی مهربان آمد .به فدای مادر

۱۳۸۷ خرداد ۳۰, پنجشنبه

پيامبران خدا


هوالحی‎
خداوند گفت: دیگر پیامبری نخواهم فرستاد، از آنگونه كه شما انتظار دارید، اماجهان هرگز بی‌پیامبر نخواهد ماند، و آنگاه پرنده‌ای را به رسالت مبعوث كرد.پرنده آوازی خواند كه در هر نغمه‌اش خدا بود.
عده‌ای به او گرویدند و به او ایمان آوردند.و خدا گفت:اگر بدانید،حتی با آواز پرنده‌ای می‌توان رستگار شد.
خداوند رسولی از آسمان فرستاد باران،نام او بود.همین كه باران ، باریدن گرفت ، آنان كه اشك را می‌شناختند، رسالت او رادریافتند، پس بی‌درنگ توبه كردند و روحشان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند.خدا گفت:اگر بدانید با رسول باران هم می‌توان به پاكی رسید.خداوند پیغامبر باد را فرستاد، تا روزی بیم دهد و روزی بشارت. پس باد روزیتوفان شد و روزی نسیم و آنان كه پیام او را فهمیدند، روزی در خوف و روزی در رجا زیستند.خدا گفت:آنكه خبر باد را می‌فهمد،قلبش در بیم و امید می‌لرزد و قلب مومن اینچنین است.خدا گلی را از خاك برانگیخت،تا "معاد" را معنا كند.و گل چنان از رستاخیزگفت كه از آن پس هر مومنی كه گلی را دید ، رستاخیز را به یاد آورد.خدا گفت:اگر بفهمید،تنها با گلی قیامت خواهد شد.خداوند یكی از هزار نامش را به دریا گفت. دریا بی‌درنگ قیام كرد و سپس چنان به سجده افتاد كه هیچ از هزار موج او باقی نماند. مردم تماشا می‌كردند، عده‌ای پیام دریا را را دانستند،پس قیام كردند و چنان به سجده افتادند، كه هیچ از آنها باقی نماند.خدا گفت:آن كه به پیغمبر آب‌ها اقتدا كند، به بهشت خواهد رفت.و به یاد دارم كه فرشته‌ای به من گفت:جهان آكنده از فرستاده و پیغمبر و مرسلاست، اما همیشه كافری هست تا باران را انكار كند و با گل بجنگد. تا پرنده رادروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر.اما همین امروز ایمان بیاور كه پیغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد ، برایایمان آوردن تو كافی است...

۱۳۸۷ خرداد ۲۹, چهارشنبه

با يك شكلات شروع شد

با یه شكلات شروع شد
من یه شكلات گذاشتم توی دستش... اون یه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... دید كه منو میشناسه... خندیدم... گفت "دوستیم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خندیدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده میشن... یعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستیم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستیم" ... خندیدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت میخواد یه تا بذار... اصلا" یه تا بكش از این سر دنیا تا اون دنیا... اما من اصلا" تا نمیذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... میدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهمید...
گفت "بیا برای دوستی مون یه نشونه بذاریم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همدیگه رو می بینیم یه شكلات مال تو ، یكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار یه شكلات میذاشتم توی دستش... اون هم یه شكلات توی دست من... باز همدیگه رو نگاه می كردیم... یعنی كه دوستیم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكیدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمویی هستی!" ... و شكلاتش رو میذاشت توی یه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم میشه... میخوام تموم نشه... برای همیشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هیچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه یه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن یا كرمها ، اون وقت چیكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "میخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستیم" ... و من شكلات میذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...
یه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بیست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... میخواد بره... بره اون دور دورها... میگه "میرم ، اما زود بر می گردم" ... من میدونم ، میره و بر نمی گرده... یادش رفت شكلات به من بده... من یادم نرفت... یه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "این برای خوردن" ... یه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "این هم آخرین شكلات برای صندوق كوچیكت" ... یادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خندیدم... میدونستم دوستی من تا نداره... میدونستم دوستی اون تا داره... مثل همیشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هیچكدومشون رو نخورد... حالا با یه صندوق پر از شكلات نخورده چیكار می
كنه؟

۱۳۸۷ خرداد ۲۷, دوشنبه


نمی دانم ،
نمی دانم که می شود …
مرا اسیر نگاه جادویی ات کنی ،
و با وجود گرمت به کالبد یخ زده و تنهایی ام گرما بخشی.

ای کاش هیچ وقت این شب به اتمام نمی رسید،
تا من بیشتر از تو ، تو را ببینم.

دیگر نمی دانم چه بگویم ، جز اینکه :
من گرفتارترین تنهایم ، تو گرفتارترین.
تو بگو ،
من نگویم دیگر.
تو بگو ،
با یک ، دو ، سه غمزه و ناز

۱۳۸۷ خرداد ۲۵, شنبه

كاش بچه بوديم


کاش هنوز بچه بودیم تا اگه باهات حرف می زدم نمی گفتند زیر سرش بلند شده ....
آخه من هنوز مثل اون موقع ها دوستت دارم به همون پاکی و صداقت و بدور از هر خیالی....

۱۳۸۷ خرداد ۲۴, جمعه

ندانستن ها

نمیدونم یادم هست یانه نمیدونم گوش به صدای زنگ تلفن هست یا نه نمیدونم انتظار منو میکشه یا نه نمیدونم لباش از قرمزیه آلوچه پاک شده یا نه نمیدونم شیرینی پشمک و نبات و از یاد برده یا نه نمیدونم نمیدونم نمیدونم................... شاید همه رو فراموش کرده باشه چه زود آدم همه چیزو فراموش میکنه. وزن قلبم سنگین شده ،هه جالبه فال امشبم هم خبر از جدایی داره ( طالع روزانه : انتظار چیزی را می كشی. فسخ یك قرارداد یا انتقال از جایی به جایی دیگر عمده نگرانی تو به همین خاطر است. به زودی این نگرانی برطرف و انتظار تو به پایان خواهد رسید) نمیدونم انتظار به پایان رسید ؟ دیروز" و " فردا " دست به یکی کردند ؛ " دیروز " با خاطرات گذشته فریبم داد ، " فردا " با وعده های دروغین خوابم کرد ، وقتی چشم گشودم ، " امروز " رفته بود.

صبر

من صبورم اما...به خدا دست خودم نیست اگر می رنجمیا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندممن صبورم اما...چقدر با همه ی عاشقیم محزونم!و به یاد همه ی خاطره های گل سرخمثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومممن صبورم اما...بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسمبی دلیل از همه ی تیرگی تنگ غروبو چراغی که تورا از شب متروک دلم دور کندمن صبورم اما...آه این بغض گران صبر چه می داند چیست....

۱۳۸۷ خرداد ۲۳, پنجشنبه

ساز جدايي

ديروز حالت يه جور ديگه بود معلوم بود داري ساز جدايي رو كوك ميكني ولي اصلا حدس نميزدم به همين زودي سازتو كوك كني و بزني،يادت مياد ديروز چه قدر خنديدي اونقدر كه اشكت در اومد وقتي رفتي ديگه حس كاري نداشتم الانم ندارم نوشتم تا بخوني و بدوني كه به يادتم.

۱۳۸۷ خرداد ۲۰, دوشنبه

شيطان هم گريست


شب است و سرد
باران و تگرگ و برف
در بین سیاهی ها صدای ضجه ای ممتد
و شیطان نیز می گرید
و من در گوشه ی ژرفای این زندان
به تقدیر بد انسان می اندیشم
سیاهی ها پلیدی ها برای نسل انسان ها طناب دار می سازد
صداقت رنگ می بازد
صدای گریه ی موهش میان کوچه های شهر به عمق درد این سیاره می تازد
می اندازد به روی شانه ام از غصه ها کوهی ...! چه اندوهی ...! چه اندوهی .....!
کسی آرام می خواند
کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
شب و است وسرد
و شیطان نیز می گرید .....

كجايي اي مرگ


کجایی مرگ؟!!!
ای آشنای دیرین ! آمدنت چقدر طولانی شده است
ای تنها حقیقت ممکن
ای تنها نامی که بیش از یک نامی
ای حقیقتی که دیگر سراب ، نیستی
ای آشنا یی که روزی ، بی هیچ شکی ، از راه خوهی رسید
کجا یی مرگ؟!!!
تنها مسافری که می دانم پس از هزاران بار دیدار در رویا
روزی رویا هایم را با آمدنت تعبیر خواهی کرد
"من بیش از این تاب انتظار ندارم"

قناری گفت:کره ی ما کره ی قفس ها با میلهای زرین وچینه دان چینی

ماهی هفت سین اش به محیطی تعبیر کرد که هر بهار متبلور میشود
کرکس گفت:سیاره ی من سیاره ی بی همتائی که درآن مرگ مائده می آفریند
کوسه گفت:زمین سفره ی برکت خیز اقیانوس ها
انسان سخنی نگفت تنها او بود که جامه به تن داشت و آستینش از اشک تر بود
تو امتداد سرنوشتکی بود که از تو مینوشت؟زندگی من و تو روبا غم و غصه میسرشتبا این همه گناه و دردکی میره آخرش بهشت؟ببین ٬ ببین که دست منهر جا رسید از تو نوشت
میون جاده ها هنوزگرد مسافرا به جاستتو شهر تو غریبه امغریبه ای که بی صداستنفس میخوام ٬ نفس میخوامتو رو یه همنفس میخوامتو شب انتظار توبرای دل قفس میخوام

۱۳۸۷ خرداد ۱۲, یکشنبه




سلام ؛ حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ...
با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،
که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم ...
تا یادم نرفته است بنویسم :
دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود...
خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم
دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد
اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست
رفتی پیش از آن که باران ببارد ...
می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!
انگار که تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است
بی پرده بگویمت :
می خواهم تنها بمانم
در را پشت سرت ببند
بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟!
هذیان می گویم ! نمی دانم...
نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد،
ساده باشد، بی کنایه و ابهام
پس از نو می نویسم :
سلام ! حال من خوب است
اما تو باور نکن ...

۱۳۸۷ خرداد ۱۱, شنبه

امروز بهار است ولی من نمیبینم

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شدنمی دانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی انقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخو بازیگوشو او یکریز و پی درپی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشاردو خواب خفته گان خفته را اشفته تر سازد بدین سان بشکند هر دم سکوت مرگبارم را..................................

سخن آغازين

تنها خاطرات است كه ميماند و آدمي با خاطرات به ادامه حيات مي انديشد.