۱۳۸۷ تیر ۴, سه‌شنبه

مادر


مادر :میمش :مهر و محبت الفش :آرامش و ایثار دالش: دوستی رایش: رحم و رفاقت .مادر در باران آمد .مادر با یک سبد نان آمد.مادر با دستی پینه خورده آمد.مادر با دلی پراز اضطراب آمد.مادر دلخور از دست فرزند آمد.مادر با قلبی مهربان آمد .به فدای مادر

۱۳۸۷ خرداد ۳۰, پنجشنبه

پيامبران خدا


هوالحی‎
خداوند گفت: دیگر پیامبری نخواهم فرستاد، از آنگونه كه شما انتظار دارید، اماجهان هرگز بی‌پیامبر نخواهد ماند، و آنگاه پرنده‌ای را به رسالت مبعوث كرد.پرنده آوازی خواند كه در هر نغمه‌اش خدا بود.
عده‌ای به او گرویدند و به او ایمان آوردند.و خدا گفت:اگر بدانید،حتی با آواز پرنده‌ای می‌توان رستگار شد.
خداوند رسولی از آسمان فرستاد باران،نام او بود.همین كه باران ، باریدن گرفت ، آنان كه اشك را می‌شناختند، رسالت او رادریافتند، پس بی‌درنگ توبه كردند و روحشان را زیر بارش بی دریغ خدا شستند.خدا گفت:اگر بدانید با رسول باران هم می‌توان به پاكی رسید.خداوند پیغامبر باد را فرستاد، تا روزی بیم دهد و روزی بشارت. پس باد روزیتوفان شد و روزی نسیم و آنان كه پیام او را فهمیدند، روزی در خوف و روزی در رجا زیستند.خدا گفت:آنكه خبر باد را می‌فهمد،قلبش در بیم و امید می‌لرزد و قلب مومن اینچنین است.خدا گلی را از خاك برانگیخت،تا "معاد" را معنا كند.و گل چنان از رستاخیزگفت كه از آن پس هر مومنی كه گلی را دید ، رستاخیز را به یاد آورد.خدا گفت:اگر بفهمید،تنها با گلی قیامت خواهد شد.خداوند یكی از هزار نامش را به دریا گفت. دریا بی‌درنگ قیام كرد و سپس چنان به سجده افتاد كه هیچ از هزار موج او باقی نماند. مردم تماشا می‌كردند، عده‌ای پیام دریا را را دانستند،پس قیام كردند و چنان به سجده افتادند، كه هیچ از آنها باقی نماند.خدا گفت:آن كه به پیغمبر آب‌ها اقتدا كند، به بهشت خواهد رفت.و به یاد دارم كه فرشته‌ای به من گفت:جهان آكنده از فرستاده و پیغمبر و مرسلاست، اما همیشه كافری هست تا باران را انكار كند و با گل بجنگد. تا پرنده رادروغگو بخواند و باد را مجنون و دریا را ساحر.اما همین امروز ایمان بیاور كه پیغمبر آب و رسول باران و فرستاده باد ، برایایمان آوردن تو كافی است...

۱۳۸۷ خرداد ۲۹, چهارشنبه

با يك شكلات شروع شد

با یه شكلات شروع شد
من یه شكلات گذاشتم توی دستش... اون یه شكلات گذاشت توی دستم... من بچه بودم... اون هم بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... دید كه منو میشناسه... خندیدم... گفت "دوستیم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خندیدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده میشن... یعنی زندگی بعد از مرگ... باز هم با هم دوستیم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستیم" ... خندیدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت میخواد یه تا بذار... اصلا" یه تا بكش از این سر دنیا تا اون دنیا... اما من اصلا" تا نمیذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمی كرد... میدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه... دوستی بدون تا رو نمی فهمید...
گفت "بیا برای دوستی مون یه نشونه بذاریم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همدیگه رو می بینیم یه شكلات مال تو ، یكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار یه شكلات میذاشتم توی دستش... اون هم یه شكلات توی دست من... باز همدیگه رو نگاه می كردیم... یعنی كه دوستیم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز می كردم و میذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكیدم... می گفت "شكمو! تو دوست شكمویی هستی!" ... و شكلاتش رو میذاشت توی یه صندوق كوچولوی قشنگ... می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم میشه... میخوام تموم نشه... برای همیشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هیچكدومش رو نمی خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه یه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن یا كرمها ، اون وقت چیكار می كنی؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... می گفت "میخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستیم" ... و من شكلات میذاشتم توی دهنم و می گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...
یه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بیست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظی كنه... میخواد بره... بره اون دور دورها... میگه "میرم ، اما زود بر می گردم" ... من میدونم ، میره و بر نمی گرده... یادش رفت شكلات به من بده... من یادم نرفت... یه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "این برای خوردن" ... یه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "این هم آخرین شكلات برای صندوق كوچیكت" ... یادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خندیدم... میدونستم دوستی من تا نداره... میدونستم دوستی اون تا داره... مثل همیشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هیچكدومشون رو نخورد... حالا با یه صندوق پر از شكلات نخورده چیكار می
كنه؟

۱۳۸۷ خرداد ۲۷, دوشنبه


نمی دانم ،
نمی دانم که می شود …
مرا اسیر نگاه جادویی ات کنی ،
و با وجود گرمت به کالبد یخ زده و تنهایی ام گرما بخشی.

ای کاش هیچ وقت این شب به اتمام نمی رسید،
تا من بیشتر از تو ، تو را ببینم.

دیگر نمی دانم چه بگویم ، جز اینکه :
من گرفتارترین تنهایم ، تو گرفتارترین.
تو بگو ،
من نگویم دیگر.
تو بگو ،
با یک ، دو ، سه غمزه و ناز

۱۳۸۷ خرداد ۲۵, شنبه

كاش بچه بوديم


کاش هنوز بچه بودیم تا اگه باهات حرف می زدم نمی گفتند زیر سرش بلند شده ....
آخه من هنوز مثل اون موقع ها دوستت دارم به همون پاکی و صداقت و بدور از هر خیالی....

۱۳۸۷ خرداد ۲۴, جمعه

ندانستن ها

نمیدونم یادم هست یانه نمیدونم گوش به صدای زنگ تلفن هست یا نه نمیدونم انتظار منو میکشه یا نه نمیدونم لباش از قرمزیه آلوچه پاک شده یا نه نمیدونم شیرینی پشمک و نبات و از یاد برده یا نه نمیدونم نمیدونم نمیدونم................... شاید همه رو فراموش کرده باشه چه زود آدم همه چیزو فراموش میکنه. وزن قلبم سنگین شده ،هه جالبه فال امشبم هم خبر از جدایی داره ( طالع روزانه : انتظار چیزی را می كشی. فسخ یك قرارداد یا انتقال از جایی به جایی دیگر عمده نگرانی تو به همین خاطر است. به زودی این نگرانی برطرف و انتظار تو به پایان خواهد رسید) نمیدونم انتظار به پایان رسید ؟ دیروز" و " فردا " دست به یکی کردند ؛ " دیروز " با خاطرات گذشته فریبم داد ، " فردا " با وعده های دروغین خوابم کرد ، وقتی چشم گشودم ، " امروز " رفته بود.

صبر

من صبورم اما...به خدا دست خودم نیست اگر می رنجمیا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندممن صبورم اما...چقدر با همه ی عاشقیم محزونم!و به یاد همه ی خاطره های گل سرخمثل یک شبنم افتاده ز غم مغمومممن صبورم اما...بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسمبی دلیل از همه ی تیرگی تنگ غروبو چراغی که تورا از شب متروک دلم دور کندمن صبورم اما...آه این بغض گران صبر چه می داند چیست....

۱۳۸۷ خرداد ۲۳, پنجشنبه

ساز جدايي

ديروز حالت يه جور ديگه بود معلوم بود داري ساز جدايي رو كوك ميكني ولي اصلا حدس نميزدم به همين زودي سازتو كوك كني و بزني،يادت مياد ديروز چه قدر خنديدي اونقدر كه اشكت در اومد وقتي رفتي ديگه حس كاري نداشتم الانم ندارم نوشتم تا بخوني و بدوني كه به يادتم.

۱۳۸۷ خرداد ۲۰, دوشنبه

شيطان هم گريست


شب است و سرد
باران و تگرگ و برف
در بین سیاهی ها صدای ضجه ای ممتد
و شیطان نیز می گرید
و من در گوشه ی ژرفای این زندان
به تقدیر بد انسان می اندیشم
سیاهی ها پلیدی ها برای نسل انسان ها طناب دار می سازد
صداقت رنگ می بازد
صدای گریه ی موهش میان کوچه های شهر به عمق درد این سیاره می تازد
می اندازد به روی شانه ام از غصه ها کوهی ...! چه اندوهی ...! چه اندوهی .....!
کسی آرام می خواند
کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟
شب و است وسرد
و شیطان نیز می گرید .....

كجايي اي مرگ


کجایی مرگ؟!!!
ای آشنای دیرین ! آمدنت چقدر طولانی شده است
ای تنها حقیقت ممکن
ای تنها نامی که بیش از یک نامی
ای حقیقتی که دیگر سراب ، نیستی
ای آشنا یی که روزی ، بی هیچ شکی ، از راه خوهی رسید
کجا یی مرگ؟!!!
تنها مسافری که می دانم پس از هزاران بار دیدار در رویا
روزی رویا هایم را با آمدنت تعبیر خواهی کرد
"من بیش از این تاب انتظار ندارم"

قناری گفت:کره ی ما کره ی قفس ها با میلهای زرین وچینه دان چینی

ماهی هفت سین اش به محیطی تعبیر کرد که هر بهار متبلور میشود
کرکس گفت:سیاره ی من سیاره ی بی همتائی که درآن مرگ مائده می آفریند
کوسه گفت:زمین سفره ی برکت خیز اقیانوس ها
انسان سخنی نگفت تنها او بود که جامه به تن داشت و آستینش از اشک تر بود
تو امتداد سرنوشتکی بود که از تو مینوشت؟زندگی من و تو روبا غم و غصه میسرشتبا این همه گناه و دردکی میره آخرش بهشت؟ببین ٬ ببین که دست منهر جا رسید از تو نوشت
میون جاده ها هنوزگرد مسافرا به جاستتو شهر تو غریبه امغریبه ای که بی صداستنفس میخوام ٬ نفس میخوامتو رو یه همنفس میخوامتو شب انتظار توبرای دل قفس میخوام

۱۳۸۷ خرداد ۱۲, یکشنبه




سلام ؛ حال من خوب است
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور
که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ...
با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،
که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم ...
تا یادم نرفته است بنویسم :
دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود...
خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم
دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد
اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست
رفتی پیش از آن که باران ببارد ...
می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!
انگار که تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است
بی پرده بگویمت :
می خواهم تنها بمانم
در را پشت سرت ببند
بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟!
هذیان می گویم ! نمی دانم...
نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد،
ساده باشد، بی کنایه و ابهام
پس از نو می نویسم :
سلام ! حال من خوب است
اما تو باور نکن ...