۱۳۸۷ خرداد ۲۷, دوشنبه


نمی دانم ،
نمی دانم که می شود …
مرا اسیر نگاه جادویی ات کنی ،
و با وجود گرمت به کالبد یخ زده و تنهایی ام گرما بخشی.

ای کاش هیچ وقت این شب به اتمام نمی رسید،
تا من بیشتر از تو ، تو را ببینم.

دیگر نمی دانم چه بگویم ، جز اینکه :
من گرفتارترین تنهایم ، تو گرفتارترین.
تو بگو ،
من نگویم دیگر.
تو بگو ،
با یک ، دو ، سه غمزه و ناز