۱۳۸۷ تیر ۱۵, شنبه

او به من ميخندد


رخنه ای نیست در این تاریکی:

در و دیوار بهم پیوسته.

سایه ای اگر لغزد روی زمین

نقش وهمی است ز بندی رسته.

نفس آدمها

سر به سر افسرده است.

روزگاریست در این گوشه پژمرده هوا

هر نشاطی مرده است.

دسته جادویی شب در به روی من و غم میبندد.

میکنم هر چه تلاش،

او به من میخندد

۱ نظر:

ناشناس گفت...

گردنت را مورد عنایت قرار می دهم اگر زیر آبی بروی