۱۳۸۷ آبان ۳, جمعه

روزگار تيره تر از پر كلاغ



و بیشتر از انچه باور کنی قلبم را شکسته اند
ولی تو به من نه خیانت کردی
نه قلبم را شکستی
تو جگرم را آتش زدی
زبانم می گوید به امید روزی که روزگارت تیره تر از پر کلاغ
تلخ تر از غروب وغمگین تر از دم جدایی باشد
اما دلم می گوید:
به امید روزی که آشیانت بالاتر از آشیانه عقاب
چشم انداز نگاهتزیباتر از بهشت و صد هزار پری
کنیزت باشند
چگونه فراموشت کنم ......
تو را که از خرابه های هرزگی به قصرسپید عشق
هدایتم کردی........
که عاشقی بی قرار و یاری باوفا برای خویش ساختی
تواهو بره ای شدی که دوستی
گرگ را پذیرفتی
و برای اشکهایش شانه هایت را
ارزانی داشتی
و با صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردی
چگونه فراموشت کنم ....
تو را که سالها در خیالم سایه ات را می دیدم
و طپش قلبت را حس می کردم
و به جستجوی یافتنت
به درگاه پروردگارم دعا می کردم
که خدایا پس کی او را خواهم یافت
چگونه فراموشت کنم
تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام
دیگر تمام اسم ها برایم غریبه اند و همه خاطرات مرده اند
دستم را به تومی دهم ... قلبم را به تو می دهم ..... فکرم را به تو می دهم
بازوانم را به تو می بخشم .....
و شانه هایم را که دیگر نپرس با من غریبه اند
و تمام لحظه ها تو را میخواهند و
برای عطر نفس هایت
دلتنگی می کنند
چگونه فراموشت کنم
تو را که قلم سبزم را به تو هدیه دادم
تا حتی نوشته هایت نیز
همرنگ نوشته هایم شوند
پیشترها سبز را نمی شناختم
یا بهتر بگویم ...
با سبز رفاقتی نداشتم
سبز را با تو شناختم ولی می خواهم که با یادت
همیشه سبز بنویسم

۱۳۸۷ مهر ۲۸, یکشنبه

باز قول داد ولي....................

باز قول داد ولي عمل نكرد. نميخواد بگه. من ديگه جلو نميام بهش گفتم اون شب گفتم گفت :ديگه نميرم هرگزنميرم ولي فردا باز بهونه اورد امروز براي آخرين باره كه بهش ميگم نره قبول كرد تا آخر خط باهميم ولي اگه قبول نكرد.....................